من شاعر نبودم
در هجر تو سرودم
شاعر شدم
می سرایم
ولی تنها واژه ای
یک واژه شده ردیف تمام غزل هایم
«برگرد»

+ نوشته شده توسط مهدی فریمان در جمعه بیست و یکم شهریور 1393 و ساعت 10:49 |

آه ای مرز های اسارت
ازهم بگسلید روزی اگر
آه.....

فریمان

22آذر 92

+ نوشته شده توسط مهدی فریمان در جمعه بیست و دوم آذر 1392 و ساعت 13:7 |

شاید در برآمدن دوبارۀ خورشید،
گسیخته شده باشد،
زنجیر اسارت. "در تلاش ما"

فریمان

22 آذر 92

+ نوشته شده توسط مهدی فریمان در جمعه بیست و دوم آذر 1392 و ساعت 13:5 |

شرم

در آغوشت ميکشم.
تکه اي يخ شده اي از شرم.
نگاهم،
که غافلگير نگاهت شده بود دمي،
از گونه هايت سر ميخورد روي لبان نيم گشوده ات.
نوازش گرم نفست روي صورتم،همراه نوازش دست سردت ميشود که از بنا گوشم سرخورده تا گردن وسينه ام.
و تمام تلاش من در گرم کردن تن سرد شده از شرمت،
حاصل اولين همآغوشيمان.
راستي،
حکايت آن قطره که از گوشه ی چشم لغزيد بر گونه ات

 چه بود؟
                                                                                         فريمان

+ نوشته شده توسط مهدی فریمان در شنبه سی و یکم فروردین 1392 و ساعت 15:40 |
در کمر کش کوه

بلوط پیر

ایستاده وپرصلابت

صورت باد را می خراشد هنوز.

بیستم دی ماه نود و یک

+ نوشته شده توسط مهدی فریمان در پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 و ساعت 22:45 |
"دهن درۀ لعنتی"

نگاش به جایی دور و نا معلوم خیره مانده بود.

بد جوری غرق فکر بود.

دوباره که نگاش کردم کمی چشاش خیس شده بود،تا دید نگاش میکنم، میخواست زورزورکی خمیازه بکشه که:خیسی چشام تقصیر فشار دهن درۀ نا به هنگامه نه چیز دیگه.

همون طور که رومو برمی گردوندم که بیشتر خجالت نکشه، با خودم گفتم این روزا چقده زیاد شده این دهن دره های لعنتی بی وقت؟

فریمان

نوزدهم آبان نودویک

+ نوشته شده توسط مهدی فریمان در سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 و ساعت 1:50 |

تقدیم به استاد گرامیم

کیانوش عیاری بزرگ

از "آن سوی آتش"،

"آبادانی ها" بی اندیشه از"شبح کژدم" بیرون می کشند خود را از "تنورۀ دیو".

تا دو "نیمۀ سیب" را در حسرت "بودن یا نبودن"نظاره کنند، بر "سفرۀ ایرانی".

و در "روزباشکوه"بر بام "خانۀ پدری" در شیپوری بسانِ "شاخ گاو" بدمند نفیرِ"بیدارشوآرزو"را.

مهدی فریمان

یازدهم شهریور 1391

+ نوشته شده توسط مهدی فریمان در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391 و ساعت 18:45 |

گریه

 

 

دارم برمی گردم پیشت،

با دست های خالی

بی کوله باری ازهرچیز

خسته،

دل آزرده.

چیزی ندارم که خوشحالت کند.

باران می بارد.

پیاده، کناراتوبان، خلاف جهت

می آیم بسویت،

با کوله باری خالی از هر چیز.

تنها دریافتم این است،

درک از مسخرگی جمله ای:

"چراگریه می کنی،مرد که گریه نمی کنه؟"

آخر  

گریه مردانه است

شش دانگ، محضری، منگوله دار.

هی تومرد گنده؛

تا به حال شده،

کنار اتوبان، خلاف جهت؛

وقتی باران می بارد،

بسوی کسی بروی" با کوله باری خالی از هر چیز"

و گریه کرده باشی مردانه؟

 

 

 

تهران، دوشنبه دوم امرداد نود و یک

+ نوشته شده توسط مهدی فریمان در سه شنبه سوم مرداد 1391 و ساعت 15:50 |

نام: مهدی فریمان(سید مهدی فرخی فریمان)

Mehdi Fariman 

Actor

زاده ی: ۱۱/۱/۱۳۴۶ اسفراین

دانش آموخته ی بازیگری از دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران

۱۰ سال پیشینه ی کاروآموختن تئاتر پیش از از ورود به دانشگاه

شرح عمده فعالیت های حرفه ا ی من: . . .


- بازي درتئاترهاي

" آنتيگون"(دانشجوئئ )

 

در بهرام چوبينه (دكتر صادقي)

ايليات(محرم زينال زاده)

كارنامك

 ليلا

 

تئاتر تلويزيوني عيد ولايت(حسين فرخي)

و مرغ دريائئ(كار:محمد رحمانيان)، این کار جهت جشنواره چخوف "روماني"    سال 1382 وانتخاب براي جشنواره دو سالانه اش وسفر به" مكزيك"در سال 1383اين جشنواره ها به همت يونسكو برگزارمي شد.

 

 


- و کارهای تصویری: 

فيلم سينمايي "ابجد" (ابولفضل جليلي)

سريال "روزگار قريب"(كيانوش عياري).:در کنار مهدی هاشمی آفرین عبیسی رضا بابک و...........

 


تله فیلم "مردزیبا"(بهمن زرین پور)


سریال"بچه های بهشت"{(خسرو معصومی)پخش شد.

با بازی:ناصر آقایی، صالح میرزا آقایی، حسین محجوب، جمشید جهانزاده، بیژن افشار، و.............


پشت در خبری نیست (شبنم عرفی نژاد)(سینمایی)آماده ی اکران

همراه با:روئانونهالی، رضا رویگری، صالح میرزا آقایی، شهرام حقیقت دوست، مهراوه شریفی نیا ،حسن موذنی و...........


چهل سالگی(علی رضا رئیسیان)حضور افتخاری

 عزت الله انتظامی محمد رضا فروتن لیلا حاتمی

+ نوشته شده توسط مهدی فریمان در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 و ساعت 16:58 |

شعر



بخت

می گویند:"بخت شتریست که بالاخره در خانه هر کسی می خوابد".

و من، آن که مدتها منتظر آمدن شتر بوده واو نیامده،

گیج ومبهوت از این نیامدن، آنروز دیدمش،

اما نه خوابیده بر در خانه ام.

تکه تکه،آویخته از چنگگ قصابی.

 وسرش، در تشت کهنه زنگ زده ای، کنار پیاده رو منتظر مشتری.

وحالا من -همان منتظر-

دغدغه این را دارم که :نکند یک وقت مرگ هم به راه سلاخی رود.

آخر می گویند:"مرگ هم شتریست".


                                                              آرش

در دره،آنسوی کوه،

می نالد گرگ پیر خسته،

برف می بارد،

من، بی مهابا از گرگ، از برف،

گام می نهم بر ستیغ البرز.

تازیانه های باد بر صورتم.

آرشم من.

گم کرده ام کمانم را در لابلای اوراق تاریخ.

لیک سلاح آتشین دیگری دارم.

قلبم.

در دست می گیرم آن را.

اکنون، بر بلندای البرزم.

های شما که اهل اینجا وآنجا وهر جایید،

 راستی را درستی را در یا بید.

می پیچد صدایم چون رعد در دره،

رعشه می افتد بر اندام پیر گرگ خسته.

                                                                                                             فریمان 


                   آنکه از پشت می زند

سال هاست روزگار می گذرانم،

با هزاران تیربر پیکرم.

از پا نیافتاده ام،

از زهر هزاران تیر بر پیکرم.

می روم.

 می آیم.

می خندم.

می گریم.

زندگی می کنم.

با هزاران تیربر پیکرم.

ناگاه،

دستانم چنگ می شود،

زانوانم خم می شود،

و بوسه ی آسفالت داغ خیابان بر صورتم.

به پرواز در می آیم بعد از این سقوط.

حال، خودم را می بینم،

افتاده بر زمین،

خون آلود،

و دستان نا اهلی که دشنه ای،

فقط، یک دشنه بر پشتم نشانده.

                                                                                                          فریمان


                                                    

برف سنگین نبودنت،

سپید کرده سرم را،

تو بیایی،

جوانه می زنم،شکوفه می دهم.

                                                                                                      فریمان


لانه ی مار وکژدم شده است٬

لاشه ی یاس پیر بر سر دیوار.

کو٬

آن دستان سبز٬

که ببار نشاند دو باره آن را؟

                                                   فریمان


 

اکسیر رهایی

دخترک،

که به امید رهایی،

برروزن نشسته بود روزی،

زانو در بغل گرفته است هنوز.

نرهانیده است تیر آرش اورا،

در کاسه یک چشمش گنجشکی،

ودر دیگری جغدی،

خوابیده اند بر تخم های امید وتباهی.

اسکلت دخترک اما،

امیدوارست هنوز-هنوز.

بیهوده است بیهوده.

نامردمی سخت تر از این حرف هاست.

تیر و کمان چاره نیست،

باید راه دیگری اندیشید.

.................................................................فریمان


فریاد نکردم ظلم تو را.

اشتباهم این بود،

میدانم.

حال،بااین زانوان تا شده واین کمر خمیده، مثل یک علامت سئوال گنده شده ام.

                                                                                      فریمان


برای فروغ

گفته بود:"دست هایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد"

نه دست هایش،

که تمام پیکرش را در باغچه کاشتند.

جوانه زدنش را من ندیدم.

ولی امروز،

به اندازه یک شهر...

نه...یک دنیا،

 شاخه دوانده آن پیچک همیشه سبز،

که در زمستان و برف رفت.

                                                                      فریمان۱۳۸۱/۳/۲۸


به انتها رسیده ام.

پشت سرم ،

اینجا وآنجا،

یک سبز موهوم از خاطرات با تو بودن،

روبرو  دیوار .

مشت می زنم بر دیوار.

می شکند دستم،

می ترکد بغضم.

                                                            فریمان


داستان کوتاه


بدون عنوان

 

جز تاریکی هیچ نیست ،صدایی شبیه قدم برداشتن شنیده می شود وصدای بر پاشنه چرخیدن دری .

از لای در نیمه باز نوری شدید به درون می آید .حالا در پرتو نور در گوشه ی اتاق، آدمکی چوبی، گلوله ای نخ، مقداری تراشه ی چوب و چند تکه چوب را می شود دید.

برای لحظه ای سایه ای روی اشیاء می افتد که حاکی از داخل شدن کسی است، که دو دست داخل می شوند.- دو دست خیلی بزرگ- . دست ها پیش می آیند، گلوله ی نخ را بر می دارند چند تکه از آن را به اندازه های کوتاه وبلند جدا، ویک سر نخ ها را به دست ها، پاها و سر آدمک، و سر دیگر نخ ها را به چوبی صلیب شکل متصل می کنند و چوب را تکان می دهند. با تکان خوردن چوب ،نخ ها وبعد آدمک، تکانی می خورد.اول سرو گردن، دست ها و پاها، و آدمک روی پا هایش می ایستد.دست ها یک حرکت دیگر به چوب می دهند،آدمک به حرکت در می آید، دست هایش بالا وپایین می شود، سرش به اطراف می چرخد پاهایش به حرکت درمی آید، تعادلش به هم می خورد و می خواهد سقوط کند که دست ها یک حرکت دیگر به چوب صلیب شکل می دهند وآدمک یک پایش به حرکت در می آید ویک قدم به جلو می گذارد و... یک قدم دیگر.... و... بدین ترتیب آدمک راه رفتن را تجربه می کند.با این همه در چهره ی او هیچ اثری از حس خاصی یا حالتی خاص از درک وفهم نیست سرد وبی روح چون سنگ.

دست ها دوباره به حرکت در می آیند .آدمک بالا وپایین می پرد پشتک ووارو می زند این طرف وآن طرف را بدون هیچ درکی از پیرامونش نگاه می کند...

دست های بزرگ که از دست ساخته خود خشنودند و دچار وجد شده اند یک حرکت دیگربه چوب می دهند که آدمک هم چرخی می زند و در مقابل دست ها تعظیم می کند.دست ها بعد از این حرکت چوب را به گوشه ای پرتاب می کنند که آدمک هم همراه آن به همان سمت پرت می شود وبا شدت به دیوار می خورد و درگوشه ی دیوار آرام می گیرد.

آدمک روی زمین رها شده و بی حرکت است.

دست های بزرگ تکه ای ازچوب های گوشه ی اتاق رابر می دارند آن ها را لمس می کنند انگار دارند فکر می کنند .... بعداز کمی تفکر شروع به کار می کنند. حاصل کلنجار رفتن دست ها با تکه چوب، آدمک دیگری می شود که کمی با اولی فرق دارد و با آنکه از همان چوب ها ساخته شده اما کمی زیباتر و ظریف تر از همتای خود است.

دست ها یک دیگر را در آغوش می گیرند وخوشحال از کارشان، گلوله ی نخ را برمی دارند تکه هایی از آن جدا می کنند و برای آدمک دوم موهای بلندی می بافند که با این کار خیلی زیباتر می شود ....می شود مثل ...مثل عروسک.

دست ها تکه هایی از نخ را به سر ،دست ها وپاهای آدم... نه، عروسک هم می چسبانند واو را هم به حرکت در می آورند وبا او هم بازی می کنند.

چند دقیقه ای به بازی با عروسک می گذرد دست ها خسته می شوند عروسک را روی زمین رها می کنند ومی روند.

...چند روزی است که  از ساخته شدن آدمک وعروسک گذشته ولی هیچ خبری از دست ها نیست. در این مدت وقتی دست ها فقط قصد لذت وسرگرمی  داشتند، به سراغ این دو می آمده اند،آن ها را می رقصانده اند وبعد سراغ کارشان می رفته اند...

... صدای قدم برداشتن در آن سوی در بسته هر آن نزدیک تر می شود...با چرخیدن دستگیره در، در بر پاشنه می چرخد ودست ها وارد اتاق شده وبه سمت ساخته هایشان می روند. هرکدام را با یک دست به بازی در می آورد.در یک طرف آدمک، بالا وپایین می پرد، پشتک و وارو می زند.و در طرف دیگر عروسک، می دود، می چرخد ،این طرف آن طرف می رود و... می رقصد.

آدمک وعروسک بدون کوچکترین درکی از اطراف توسط دست های گنده بازی داده می شوند... دست ها نخی هایی را که به سر دو ساخته اش بسته شده را حرکت می دهد آن دو سرهایشان به حرکت در می آید وبه روبرویشان نگاه می کنند...در یک لحظه چشم های آدمک وعروسک برقی می زند وچشم درچشم برای لحظه ای مات ومبهوت هم دیگر را نگاه می کنند...

سکوت.هیچ صدای نیست.

انگار که آدمک وعروسک چیز تازه ای به دست آورده اند ی ... ی .. ک ... یک حس عجیب. همان دم هر دو حس می کنند در سمت چپ بدنشان ودر سینه شان چیزی به حرکت در آمده که صدای عجیبی هم دارد.هردو فشار شدیدی در سرشان حس می کنند. مثل این که سرآن ها را لای یک گیره گذاشته باشند وفشار بدهند.

مدتی در همین حال وهوا می گذرد که یک باره تکان شدیدی هردوی آن ها را از هم جدا کرده وهر کدام به طرفی پرتاب می شوند....دست های گنده از بازی خسته شده بودند  وداشتند می رفتند

دست ها رفته اند.آدمک وعروسک هر کدام در گوشه ای افتاده اند...

آدمک که سرش روی زمین است دچار بهت وسر در گمی غریبی شده، اوحالا چیزهایی درک می کند.اومی تواند در ذهنش مرور کند که چه پیش آمده..."ی ...ی... یک نگاه. ...ی... ی... یک صورت. ...یک صورت زیبا....

"چقدر زیبا بود؟ مثل خودم بود نه با من فرق داشت خیلی زیبا بود".این چیزهایی بود که در ذهن آدمک میگذشت.

حالا آدمک یک گذشته دارد وتوانایی انجام هیچ کاری را ندارد. او باید به کمک دست هایی گنده حرکت می کرد، که رفته اند.

درآن طرف عروسک هم شرایط مشابهی داشت "چه متانتی ...چه وقاری..."ولی او هم نمی توانست کاری انجام دهد، چون دست ها رفته اند.

مدتی گذشته واز دست ها خبری نیست.شاید دنبال کار دیگری رفته اند.

آدمک وعروسک خیلی دوست دارند حرکت کنند ،بالا وپایین بپرند، برقصند...آن دیگر همزادشان را ببینند....ولی دست های گنده نیست که این کار را برایشان انجام دهد.

آدمک، همچنان در فکر آن نگاه سحرآمیزاست ویک لحظه نمی تواند آن را فراموش کند او حالا می تواند فکرهایش را دسته بندی کند و از پیرامونش درک وفهمی پیدا کرده که قبلا" نداشت.

آدمک با فشار زیادی که به خود می دهد کمی خودش را جابجا می کند. او با تلاش فراوان می تواند بنشیند.در حالت نشسته سرش را به زحمت تمام به چپ وراست می چرخاند تا نگاهی به خودش بیاندازد،ومی بیند که دست ها وپاهایش بسته به نخ هایی است.با خود می گوید حتما" این نخ ها جلوی حرکتش را می گیرد.با تلاش بسیار می تواند یک دستش را تکان بدهد ونخ ها راهر طوری که هست از خودش جدا کند.با سعی وفشار زیاد می تواند بلند شود وبایستد، حالا می خواهد راه برود باز هم با تلاش یک پایش را بلند می کند که تعادلش را از دست می دهد وسقوط می کند، وبا صورت به زمین می افتد. ولی از پا نیافتاده، می خواهد دوباره بلند شود.در تلاش وتقلای بلند شدن است که، دست های ظریفی را روبروی صورتش می بیند سرش را که بلند می کند صورت زیبای عروسک، با همان نگاه آشنا را می بیند که این بار لبخندی هم گوشه لبش نقش بسته وبرای یاریش آمده است.

آدمک دست دراز می کند و دست عروسک را می گیرد و به کمک او وتلاش خودش بر می خیزد.

عروسک وآدمک چشم در چشم، دست در دست،روبه روی هم ایستاده اند وچشم از هم بر نمی دارند.

 نا تمام

جز تاریکی هیچ نیست صدایی شبیه قدم برداشتن شنیده می شود وصدای بر پاشنه چرخیدن دری .

از لای در نیمه باز نور............................... درگوشه............................. آدمکی چ......... گلوله ای نخ...............



آن چادر گل گلی

تابستونِ78 بود. من، بعد از سالها دوری از درس وکتاب و مدرسه ،داشتم خودمو برا کنکورهنر آماده می کردم.می خواستم برا اولین بار کنکور بدم.خبر شدیم مادر بزرگ سخت ناخوشه

مادرم که از عیادت مادر بزرگ برگشت گفت :

"حالش خیلی بده، ممکنه ساعتای آخرعمرش باشه...حتماً برو ببینش".

تمام کودکی من پر بود از بوی اتاق مادر بزرگ. اتاقی کم نور، که اغلب، اجاق کناردیوارش روشن بود ورایحۀ چوب های مختلف که توش می سوخت، دراتاق وکل خونه پخش می شد.

وقتی هنوز شهر نشین نشده بودیم، همیشه خونه مادر بزرگ بودیم، چه همراه مادر،چه تنها.دستای خستۀ مادر بزرگ، پراز برکت مهربانی بود وخوراکی. ....انگار وظیفه مادریش قرار نبود تموم بشه. دستاش که می رفت توجیب نیم تنۀ مخملیش، کشمش و مغز گردو و بادوم  اضافه می شد به مهربونی دستاش.

پدر بزرگ هم که بود.اغلب  کنار کتابخونۀ  کوچکش، که پر بود ازکتابهای جلد چرمی و چاپ سنگی قطور، می نشست ،یا قرآن می خوند یا تاریخ انبیاء. حالاچند سالیه  که رفته.

 با صدای مادرم دوباره خودمولای کتابای کنکورم پیدا کردم :.

". اونقدر حالش بد بود که منو نشناخت،... نمی تونست حرف بزنه،... نمی تونست از جاش بلند شه بشینه..."

 باید به دیدنش می رفتم.

رفتم.

دررو که باز کردم، مادر بزرگ روی رختخواب پهن شده اش نشسته بود. با صدای در برگشت ،

پرسید :

"کیه"؟

من که حرفای مادرم از وصف حال مادر بزرگو مرور می کردم با خوشحالی وکمی تعجب گفتم:

منم مهدی.

مادر بزرگ از همون دوردست مهربونشودرازکردوگفت :

چطوری پسرم ،بیا جلو.

همونطور که نزدیک می شدم از حالت چشما ورنگ صورت مادربزگ دونستم که مادرم بی راه نگفته،معلوم بود که مادر بزرگ بحران سختی رو پشت سر گذاشته.خودم رو به دستاش نزدیک کردم طوری که دست مهربونش سرمو نوازش کرد،منو بوسید وگفت:

خوش آمدی پسرم". "

احوالشو پرسیدم گفت:

"امروز کمی بهترم".

بعد از چند دقه  مادر بزرگ شروع به صحبت کرد. از خوابی گفت که دیده بود:

" دیدم همه تو امامزاده روستان، همه خوشحال وشاد بودن، انگار، ...  عید بود. یه باره خدابیامرز پدربزرگتو دیدم ،گفت :اینجا اومدی چرا؟برگرد برو خونه.با خودم گفتم: ببین حاجی هم دیگه منو نمی خواد منو از خودش دور می کنه. گفتم :باشه حاج آقا،ولی  پاک گیج شدم من با چادر گل گلی سفید اومده بودم. یه نگاه به چادر سرم بنداز، مشکی مشکیه. مثل اینکه کسی چادر منو عوضی برداشته ،چادرمو پیدا کنم میرم.بعد دیدم ماری(عروس نزدیکترین دوست مادر بزرگ)اومد و پرسید :چی شده٬چرا ناراحتی خاله؟گفتم :والا چی بگم خاله ،من با چادر رنگیِ گلدار اومده بودم ...ولی ببین٬ چادر سرم مشکیه.ماری گفت :حتماً باچادر کسی عوض شده ،بده ببرم چادر خودتو بیارم.و چادرمشکی رو گرفت و رفت. منم از خواب پریدم".

خنده ام گرفته بود، ولی به روی خودم نیاوردم.  با تعریفی که از حال وروز مادربزرگ شنیده بودم، حدس زدم دچار یه کابوس شبانه شده بوده پیرزن. حال مادربزگ تقریباً خوب بود.با آرزوی بهبودی کامل ازش خداحافظی کردم.

برا رسیدن به خونه خودمون ازکوچه ای باید می گذشتم که نزدیک خونه ماری خانم بود.

وقتی نزدیک شدم دیدم عده ای مشغول چسپاندن پارچه مشکی به در ودیوار خونه ماری خانم اند.

...یهو نفسم بند اومد... انگار کسی با پتک کوبید تو سرم.... یاد حرفای مادر بزرگ افتادم:

"ماری چادر سیاه رو برد."

...پشتم لرزید. .... پرس وجو کردم.مادر شوهر ماری ،همون روز صبح فوت شده بود... منتظر بودن تا پسرش از مشهد بیاد که ببرن دفنش کنن.

گلهایِ چادرِ گل گلیِ مادر بزرگ سه سال بعد  پژمردند.

پایان

مهدی فریمان

8/5/1388


هنوزآن سئوال

از چهار راه  که رد شدم، راهمو به سمت  میدون فردوسی ادامه دادم. همین طور که غرق تفکرات درهم وبرهم خودم بودم، از دور دیدمش.

تو یه لحظه نگاهمون به هم گره خورد. در حالی که به هم نزدیک می شدیم، می تونستم تغییر حالت خودم رو، تو چهرۀ اون ببینم،یه نگاه بهت زدۀ عجیب، که یه لبخند داشت چاشنیش می شد

 وقتی به هم رسیدیم بی اختیار ایستادیم، - هردو-.

نیم چرخی زدیم و روبه روی هم قرار گرفتیم. انگار نمی تونستیم پلک بزنیم، یا شاید می ترسیدیم پلک بزنیم .

گفتم: سلام

گفت: سلام

جوونی بود هم سن وسال اون روز  خودم.

با اون که صد درصد می دونستم هرگز ندیدمش، پرسیدم:ما،  همو می شناسیم؟

 جواب داد: نمیدونم .

گفتم: ببخشید.

از همدیگه جدا شدیم و از هم دور شدیم،- بی اختیار-

امروز ... چند سال که از اون روز می گذره. ولی هنوز یک  سئوال خودشو به درودیوار ذهنم می کوبه:

من واون جوون همو می شناختیم؟؟؟؟

                                                                    مهدی فریمان

                                                                      ۱۳۸۸/۵/۸

 

+ نوشته شده توسط مهدی فریمان در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 و ساعت 16:48 |